دو کلمه حرف حساب ...
شخصی سوار بر اسب به نهری رسید که آب کمی داشت و اسب میتوانست به راحتی از آب عبور کند، لکن اسب ایستاد. صاحب اسب هرچه افسار حیوان را کشید، اسب جلو نرفت، به پشت او کوبید باز هم اسب نرفت.
حکیمی که این صحنه را مشاهده میکرد به او گفت: آب را گل آلود کن، اسب از نهر رد میشود. او آب را گل کرد، اسب حرکت کرد و از نهر گذشت.
صاحب اسب حکمت این کار را پرسید، مرد حکیم گفت: آب که تمیز است، اسب خود را در آن میبیند و حاضر نمیشود پا روی آن بگذارد، لذا حرکت نمیکند.
انسانهایی هم که خود را ببینند (مقام خود، منافع خود، قبیله خود، حزب خود و ...) حاضر نمیشوند پا روی آن بگذارند، لذا حرکت و تکاملی ندارند.